دلا ديدي آن عاشقان را؟
جهاني رهايي در آوازشان بود
و در بند حتي قفس
شرمگين از شکوفايي شوق پروازشان بود
پيام آوراني که در قتلگاه ترنم
سرودن - علي رقم زنجير -
اعجارشان بود!
به سر سبزي نخل ايثار
به اين آيه هاي تناور
دلا! گر نه اي سنگ،
ايمان بياور!
زنده ياد سيد حسين حسيني
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387 1:8 بعد از ظهر توسط همسنگر
|
گرچه در سايه لطف تو پريشان هستيم
ما بر آن عهد که بوديم کماکان هستيم
ما نه تنها به نسيم سحري مي شکفيم
که شکوفاتر از آن در شب طوفان هستيم
مهر اگر مي بري و چند صباحي دوريم
منتظر باش که باز اول آبان هستيم
يوسف راه تو،فرهاد تو،مجنون توايم
گو به چاه آي و به کوه آي و بيابان،هستيم
ما که گرم از نفس روشن تابستانيم
حال در سردي شب هاي زمستان هستيم
مصطفي محدثي خراساني
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387 1:6 بعد از ظهر توسط همسنگر
|
شب عبور شما را شهاب لازم نيست
که با حضور شما آفتاب لازم نيست
در اين چمن که ز گلهاي برگزيده پر است
براي چيدن گل،انتخاب لازم نيست
خيال دار تو خصم از چه مي بافد
گلوي شوق که باشد طناب لازم نيست
ز بس که گريه نکردم غرور بغض شکست
براي غسل دل مرده آب لازم نيست
کجاست جاي تو؟از آفتاب مي پرسم
سوال روشن ما را جواب لازم نيست
ز پشت پنجره برخيز تا به کوچه رويم
براي ديدن تصوير، قاب لازم نيست
قیصر امین پور
+
نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387 7:16 بعد از ظهر توسط همسنگر
|
جهان نداشت صفايي اگر نيامده بودي
نبود عقده گشايي اگر نيامده بودي
ز محشري که به پا کرده رنگ و بوي محرم
نمانده بود بقايي اگر نيامده بودي
نواي ناي غريبان به کربلاي شجاعت
نداشت شور و نوايي اگر نيامده بودي
به همنوايي و تسکين کاروان اسيران
نبود راهنمايي اگر نيامده بودي
نمي شکست بت زور و زر به دست کلامت
ز خطبه هاي خدايي، اگر نيامده بودي
ز کوچه هاي رسالت، به گوش اهل حقيقت
نمي رسيد صدايي، اگر نيامده بودي
خوش آمدي که حضورت دليل رونق دين شد
جهان نداشت صفايي، اگر نيامده بودي
عبدالعلي صادقي
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386 6:50 بعد از ظهر توسط همسنگر
|
ز فرط گريه باران مي چکد از دستم اين شبها
يکي دستم بگيرد مست مست مستم اين شبها
غزل مي خوانم و سجاده ام پر مي کشد با من
نمي خوابند يک شب عرشيان از دستم اين شبها
خدا را شکر سوزي هست، آهي هست، اشکي هست
همين که قطره اشکي هست يعني هستم اين شبها
به جاي خون به رگ هايم کبوتر مي پرد تا صبح
تشهد، نامه مي بندد به بال دستم، اين شبها
دلي برداشته ام با تکه ابري از نگاه خود
به پابوس قيامت بار خود را بستم اين شبها
عليرضا غزوه
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386 6:48 بعد از ظهر توسط همسنگر
|
اي رهبر انس و جان تو را مي جويم
اي دلبر بي نشان تو را مي جويم
در مسجد سهله گر نديدم رخ تو
در مسجد جمکران تو را مي جويم
سيد محمد باباميري
+
نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386 3:53 بعد از ظهر توسط همسنگر
|
من از اهالي عالم نمي شوم هرگز
ذليل اين غم و آن غم نمي شوم هرگز
نگو بکن! نکن! آزاده مستي خويشم
به امر و نهي تو ملزم نمي شوم هرگز
از آن غريبه شهرم، که پيش پاي کسي
به جز جنون خودم، خم نمي شوم هرگز
من آن حرارت تندم، که آب دريا را
اگر دهند به من کم نمي شوم هرگز
و يا نه، آن کلماتم هماره آشفته
که جز به شعر، فراهم نمي شوم هرگز
دمي که مستم، رم مي کند غم از پيشم
و گر غمم به تو خرم نمي شوم هرگز
به ساعت دل خود، مي تپم نه با تقويم
به سال، عيد و محرم نمي شوم هرگز
همين ترانگي روح ماند از هستيم
نمي دهم به تو، حاتم نمي شوم هرگز
تو مردگي را آدم شدن لقب دادي
مرا ببخش که آدم نمي شوم هرگز
عباس چشائي
+
نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386 3:52 بعد از ظهر توسط همسنگر
|
فکر مي کردم که از گنجشک ها کم نيستم
حال مي بينم که قدر آن هم نيستم
دور شو از پيش چشم گل فروش پير، من
ديگر آن ديوانه گل هاي مريم نيستم
پا به جنگل مي گذارم آهوان رم مي کنند
از که مي ترسيد آهو ها من آدم نيستم
هر نسيمي مي تواند شاخه ام را بشکند
باد هاي هرزه فهميدند محکم نيستم
شبنمي سرمست بودم روي گلبرگي سپيد
چشم وا کردم همين امروز ديدم که نيستم
سيد ابولفضل صمدي
+
نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386 3:49 بعد از ظهر توسط همسنگر
|
اي آخرين ستاره به فردا، تو مانده اي
ما مانده ايم و معرکه، زيرا تو مانده اي
مردند غازيان يميني و يسار... هاي
سردار خسته و تنها! تو مانده اي
السابقون مصادره ي کاخ سبز شد
تنها تو، اي اباذر! تنها تو مانده اي
ما هم جگر به تيغه ي دندان سپرده ايم
زيرا تو _اي شريف شکيبا_ تو مانده اي
روشن ترين ستاره ي هفت آسمان شب!
خورشيد نا پديد شد اما تو مانده اي
تعظيم مي کنم به بلنداي حضرتت
آري، براي عرض تولا تو مانده اي
ما مانده ايم و معرکه، ما مانده ايم و مرگ
ما و همين ترانه، که، آقا تو مانده اي
اميد مهدي نزاد
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386 5:13 بعد از ظهر توسط همسنگر
|
ما به عشق مبتلا شديم هشت سال
از طلسم تن رها شديم هشت سال
بعد هشت قرن انزوا درون شعر
قهرمان قصه ها شديم هشت سال
از مسير خاکريز تا مقر مرگ
دسته دسته جا به جا شديم هشت سال
هشت سال، عاشقانه بود هر چه بود
رو گرفت تا رو نما شديم هشت سال
مرده بود زندگي در آرزوي ما
پيش مرگ زنده ها شديم هشت سال
اين ترانه نيست، قصه نيست، شعر نيست
ما به عشق مبتلا شديم هشت سال
اميد مهدي نزاد
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386 5:5 بعد از ظهر توسط همسنگر
|
اين چنين نبود آن باوري که داشتم
قتلگاه شد چرا بستري که داشتم
زود بي پدر شدم با شتاب خنجري
مرد در عزاي او مادري که داشتم
اين هم از جنازه زخمي برادرم
زنگ زد، کجاست آن خنجري که داشتم
من که زاغ نيستم من عقاب زخمي ام
بسته شد، کبود شد، شهپري که داشتم
خون شد و فرو چکيد از گلوي زخمي ام
جمله نگفته ي، ديگري که داشتم
خواستم برايتان جمله اي رقم بزنم
پر شد از خطوط خون دفتري که داشتم
محسن حسن زاده
+
نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386 4:26 بعد از ظهر توسط همسنگر
|
همره شدند، قافله اي را که مانده بود
تا طي کنند مرحله اي را که مانده بود
با طرح يک به پاسخ رسيده اند
حل کرده اند مسئله اي را که مانده بود
از خويش رفتند سبکبال تا خدا
برداشتند فاصله اي را که مانده بود
با رکعتي نگاه، در آخرين پگاه
بدرود گفت، نافله اي را که مانده بود
در فصل آفتاب و عطش از زبان حر
نوشيد آخرين(بله اي) را که مانده بود
آمد برون ز خيمه غربت، قفس به دست
آزاد کرد چلچله اي را که مانده بود
از حلقه محاصره زينب عبور کرد
از هم گسيخت سلسله اي را که مانده بود
در حنجرش، خروش علي را شکفته ديد
در خطبه ريخت، ولوله اي را که مانده بود
در بند بند شامي کوفي فرو ريخت
پس لرزه هاي زلزله اي را که مانده بود
دل هاي پر خروش و جرس جوش و ناله نوش
هي مي زدند، قافله اي را که مانده بود
محمدعلي مجاهدي
+
نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386 4:25 بعد از ظهر توسط همسنگر
|
کاش به دريا برسم، موج شوم، رود شوم
خاک شوم، باد شوم، شعله شوم، عود شوم
آمده ام، رقص کنان، نعره کشان، چرخ زنان
چنگ زنم، ساز شوم، تار زنم، عود شوم
آمده ام مست شوم، نيست شوم، هست شوم
ابر شوم، رود شوم، بار شوم، بود شوم
باد شدم، خاک شدم، باده شدم، تاک شدم
آمده ام بار دگر خاک(فرا رود) شوم
فاني في الجام مي ام، سالک اسرار في ام
کاش سحر خاک ره مهدي موعود شوم
عليرضا غزوه
+
نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386 4:19 بعد از ظهر توسط همسنگر
|
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنيد
مگر مساحت رنج مرا حساب کنيد
خط محيط دلم را شکسته رسم کنيد
خطوط منحني خنده را خراب کنيد
طنين نام مرا موريانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غير از اين خطاب کنيد
اگر به منطق منسوخ مرگ مي خندم
مگر به شيوه ديگر مرا مجاب کنيد
چو صخره هاي يخ از انجماد دلگيرم
مرا به هرم نفس هاي عشق آب کنيد
در اين درنگ طويلي که پاي من لنگ است
ز دست مي روم اي دوستان شتاب کنيد
مگر سماجت پولادي مرا
درون کوره فرياد خود مذاب کنيد
بلاغت غم من، انتشار خواهد يافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنيد
قيصر امين پور
+
نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386 4:16 بعد از ظهر توسط همسنگر
|
نشاني ات را گم کردم، از مادرت پرسيدم
گفت: قطعه 62، رديف اول
آمدم، يادم آمد که مي گفتي:
قطعه همان غزل است اگر سر نداشته باشد
تو هم غزل بودي، قطعه قطعه
قافيه ات شايد هم سنگ
و چه قافيه ي سختي، براي ترانه
زارعان
+
نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386 4:11 بعد از ظهر توسط همسنگر
|
کاش برگردند يک شب آسمان مردان خاکي پوش
ناگهان در ناگهاني از گل و لبخند
باز ميگردند
زخم هاي بي صدا گل مي دهد
تن هاي بي سر گل
ناگهان در ناگهاني از گل و لبخند
باز مي گردند
بچه هاي کاروان کربلا در صبح و بيداري
بچه هاي "تنگه چزابه"
"خط شير"
بچه هاي گريه هاي نيمه شب در روي "بهمن شير"
بچه هاي بي رياي "هور"
بچه هاي غرب غربت
در شب "پاوه"
بچه هاي گريه در "جشن حنا بندان"
بچه هاي "همسرم بدرود!"
بچه هاي "کاش بودي، کاش مي ديدي..."
بچه هاي "تا قيامت بر نمي گرديم..."
انتهاي جاده ايثار
بچه هاي "کربلاي چار"
اين زمان، اما
دست بر زخم دلم مگذار!
زخم ها جاني بگيرد کاش
کاش طوفاني بگيرد
کاش....
عليرضا قزوه
+
نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386 4:10 بعد از ظهر توسط همسنگر
|
حرفي نمي زني چرا "باباي جعبه اي"؟
خسته شدم، بيرون بيا "باباي جعبه اي"
لطفا بلند تر، کمي فرياد هم بزن
اين جا نميرسد صدا "باباي جعبه اي"
با آن قدت، تو جا شدي آنجا، ببين مرا
جا مي شوم، ببر مرا "باباي جعبه اي"
قد عروسکم شده اي، باور کن، ببين
من مادرت، قبول؟ ها؟ "باباي جعبه اي"
بابا عروسکي، چرا لالا نمي کني؟
شب شد، لالا لالا لالا "باباي جعبه اي"
زهرا توقع همداني
+
نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386 4:9 بعد از ظهر توسط همسنگر
|
گوشه هايي از نوشته هاي دکتر شريعتي:
_نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد
گلويم سوتکي باشد بدست کودکي گستاخ و بازيگوش،
و او يکريز و پي در پي
دم گرم خويش را بر گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدينسان بشکند در من سکوت مرگبارم را....
_چه سخت است و غم انگيز سرنوشت کسي که
طبيعت نمي تواند سر او کلاه بگذارد...
چه تلخ است ميوه درخت بينايي...
_چه رنجي است لذت ها را تنهاييبردن و چه زشت است
زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزار دهنده اي است
تنها خوشبخت بودن
_درد انسان، درد انسان متعالي تنهايي و عشق است.
+
نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386 10:15 قبل از ظهر توسط همسنگر
|
بوي غم نمي دادند، شعر هاي زخم آلود
يک نفر غزل مي خواند، يک نفر پس از داوود
روي شانه ها مي ماند.درد تيغه تابوت
رد نمي شد از کوچه،عطر بوسه مفقود
مشرق زمين خالي ست از نجابت لبخند
مادري نمي پاشد،کاسه آب اشک آلود
حرف ها چه تکراري ست،زندگي چه تقريبي ست
گريه هاي ابراهيم، مانده آتش نمرود
رد کوچه سرداری،روي جاده ها پيداست
مردي از تبار بغض با حضور نا محدود
از کلاهدوز، از عشق، از غم بروجردي
مي توان تلاوت کرد آيه هاي چشم رود
+
نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386 10:14 قبل از ظهر توسط همسنگر
|
رفتند تا وظيفه خود را ادا کنند
خود را فداي ماندن ما و شما کنند
رفتند با حمايت خالي دستشان
يک کربلا، حماسه خونين به پا کنند
رفتند و پشت پا به کم و بيش نان زدند
تا در حضور آينه خود را فنا کنند
مانديم و بنده هاي کم و بيش نان شديم
تا سال هاي قحطي گندم چه ها کنند
ما مانده ايم و بار گناهي که مي کشيم
امشب دعا کنيد که ما را دعا کنند
امشب دعا کنيد که از روي مرحمت
ما را از آن هميشه خرم صدا کنند
اي سرزمين خون و پرنده بلند باش
آماده ايم تا سرمان را جدا کنند
آماده ايم مثل همان ها که پيشتر
رفتند تا وظيفه خود را ادا کنند
+
نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386 10:11 قبل از ظهر توسط همسنگر
|